محو و مات

جایی برای تنهایی


تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

93- آموزگار

پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1391 6:46 PM نویسنده: الهام نظرات: 1 نظر چاپ

من از تو آموختم

مهربان آموزگارم!

از تو آموختم دوست داشتن را

عاشقی را

دیوانگی را

با تو بزرگ شدم

با تو که گاه گاهی نبودی

و همیشه در قلبم بوده ای

من از تو ، تو را یاد گرفتم

کشف کردن و کشف شدن

و دنیاهای ناشناخته ی فریاد...


همیشه بوده ای

در دلتنگی هایم

در شادی هایم

در غصه هایم 

و تیر کشیدن گاه و بی گاه قلبم.

در روزهایی که باختم بوده ای

در تنهایی شبهایم

و در زلالی اشکهایم سرازیر بوده ای

.

.

.

ای مهربان آموزگار عشقم...

از درس امروز بیزارم

من بازیگوش تر و خیره سر تر از آنم که درس جدایی را یاد گیرم

درس رفتن

فراموش کردن...

و باور عشقی بی پاسخ

بی برگشت

بی انتها...

و یک...

یک طرفه!


همیشه گفته ام اگر نخواهی می روم

تا دنیایت تنگ نشود

تا نفس هایت بند نیاید

اما امروز که این را گفتی!

نفس هایم به شماره افتادن

و قلبم به تیک تاک ساعت چسبیده...

بدرود مهربان آموزگار عشقم.




93- بی پولی

چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391 8:54 PM نویسنده: الهام نظرات: 3 نظر چاپ

امروز خیلی بد بود خیلی...

تو تاکسی نشسته بودم که دیدم کیف پولم نیست!

یه لحظه همه چی دور سرم چرخید. زود پیاده شدم... راننده گفت مشکلی نیست اما چه فایده که اونم تا یه جایی منو برسونه! بقیه راه رو چه جوری می رفتم!

وقتی پیاده شدم مغزم هنگ بود واقعا نمی تونستم تصمیم بگیرم چیکار کنم.

مثل دیوونه ها چند قدم بر می گشتم و دوباره می ایستادم!

حس بدی بود تا به حال تجربش نکرده بودم.

به چند نفر که فکر می کردم اون اطراف باشن زنگ زدم اما هر کی به نوعی جواب نداد.

نمی دونم چرا دلم برا خودم می سوخت و گریم گرفته بود!

مسخرست... می دونم... خیلی مسخره!

کلی از راه رو پیاده اومدم و فکر می کردم چیکار کنم. بعد تازه فهمیدم می تونم تا خونه دربست بگیرم!

هنوزم یاد اون لحظه می افتم همه سرم تیر می کشه.



92- تبرزن

سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391 10:52 PM نویسنده: الهام نظرات: 5 نظر چاپ

تبرزن اندکی مرا به حال خود بگذار تا آرام گیرم.

!این دیباچه ی خیالیم شیشه ای تر از آن بود که  دل بندم

من آن تاک کوچکی بودم که با عشقت سیراب شدم و

و تا اوج بودن ها و آسمان هایی که می گویند خدا هست رسیده ام

!چه سود وقتی در زمین ریشه هایم تاراج شده در آسمان مانم

.افسوس که این تن تازه جان گرفته ام را تبرزن ویران کرد و رفت

هیهات از جفای دوران

از رفیقان

از دلبستگی هایم که که کسی آن سویش نیست

امان از دلم که بهانه می گیرد و بی بهانه دوست می دارد

!بی بهانه

دوستی که بهانه نمی خواست همین که دلت را جا گذاشتی در زمان بهانه هایت شروع می شوند

تبر زن کاش اندکی تبر زمین می گذاشتی 

و سر  بالا می بردی به اوج هایی که عشق این تاک کوچک جوانه زده

.کاش برگریزان هایم و پائیز زود هنگامم را می فهمیدی

وقتی تو نباشی آسمان جای قشنگی نیست

...و خدا



91- مادرم

جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1391 3:48 PM نویسنده: الهام نظرات: 5 نظر چاپ

بگذار باز در بطن تو جای گیرم

در مچالگی روزهای بی خبریم

وقتی که تو چشم انتظار من بودی

و چه جای امنی داشتم

خالی از هیاهوی نفس گیر دنیا!

اشک نبود

غم نبود

بی خبری بهترین لحظه هایم بود...

این روزها هم مچاله ام اما چنان گره خورده ام در خود که هیچ دندانی بازش نمی کند...

بگذار تا هنوز به تو وصل باشم

نیمه ای از تو

از زخم هایت

از روزی که مرا از خود جدا کردی هنوز برایم نیمه ای از زخم یادگاریست...

گاه گاهی از تو گله دارم

گله دارم که مرا به تلاطم امواج سردرگم  روزها آوردی

و شنا کردن را خوب یادم ندادی!

مرا ببخش...

بی وفایی را از روزها آموختم.

شاید تو یادم دادی غرق نشدن را...

اما من بازیگوش تر از آن بودم که یاد بگیرم

دنیا رنگیست و گاه رنگها یکرنگیم را می گیرند...

مرا ببخش که بد بودم!

من هم تو را می بخشم که به این جنگ بی پایان آوردیم

تا با عطر آغوشت آرام گیرم و با مهربانی هایت جان...

مادرم روزت مبارک.

 

90- تنها

پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391 11:40 PM نویسنده: الهام نظرات: 4 نظر چاپ

این روزها درد دارم و خوره به جانم افتاده!

بیمارم

و روحم را تسکینی نیست

از همه در گریزم

و گاهی از خودم

و گاه گاهی از مهربان مادرم

و دلسوز پدرم

از صداها و هجاهای بیهوده در فرارم

مثل صدای کشیدن ناخن روی تخته از حرفها بیزارم!

تنهام! در برهوت همه ی خنده ها و مهربانی ها تنهام...

نا امیدم...

و خاطرات راه نفسم را گرفته

این بغض لعنتی پشت پلکم مانده و گاهی می بارد

تنهام اما بدتر از همه این هست که به دنبال جایی برای تنهاییم

رفیق من ... گوشه ی خلوت و تاریک اتاقم بهترین رفیق من...

دردم چیست و درمانش را نمی دانم

اما سوزش گاه و بیگاه قلبم تلنگر می زند که تو تنها نیستی!



89- ناروا

یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391 00:13 AM نویسنده: الهام نظرات: 6 نظر چاپ

.روا نبود آن زن روسپی را برانیم

غریزه ی حیوانی هم که باشد مقدس است

و من به اسطوره ها ایمان دارم.

!روا نبود در کشاکش با عقل و دل بمانی و مرا هدر دهی

ناکامم و همه زخم هایم زائیده ی تفکر کور اوباشیست که وجب های زیر ناف را گاه مقدس می دارند

و گاه فضاحت...

...روزهای بدیست

نسل من چنان ترسیده که دگرگونی را از ریشه ها و آرزوهای خود شروع کرده!

...روا نبود اینچنین سوختن

شاهکار خلقت هم که باشی !

باز فراموش می کنی آن زن روسپی هم از نسل ویرانه ای بود که 

.کلنگش را دل سوخته ای زد و رفت



88- عصیان

شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391 01:32 AM نویسنده: الهام نظرات: 4 نظر چاپ

عصیان می کنم و به سرکشیم می بالم

از حقیقت ها به وارونگی می رسم

و خرسندم

که از قانون زندگی گریخته ام

و عبور از همه ی خط قرمز ها را به خود یاد داده ام

اولین قدم تا آتش خیالی مردمان همین امروز است

فریاد من را هم که نشنوی 

در همان آتش مخملی چشمانش می بینی

چه خوب است آرامش

...وقتی که از همه ی قانون ها آزادی

...آزادم

می بالم

به شبی که بینا بودم

وبه صبحی که کورمال برخاستم مغرورم

دستانت به من غرور داد

بو سه هایت به من شأن بخشید

و بهشت من در عبور از نا نوشته های دیروزم آغاز شد... 



87- مهربان

جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1391 7:41 PM نویسنده: الهام نظرات: 3 نظر چاپ

با من مهربان باش و از من نترس

از روزهای تنها با من نترس

من مهربانم

به مهربانی گلها

و تو را دوست دارم

مثل موجی که نوازش می کند قدم هایت را

و بادی که می رقصاند پیراهنت را

و عطر شب بو که تنهاییت را عاشقانه می کند

من تو را دوست دارم

از من نگریز

من گذر ار خود را خوب یاد گرفته ام

و می دانم عشق گذر می خواهد

تا به معبودم رسم...

اما و اگر ها را به قصه ی مادربزرگ

و خیمه شب بازی مادر پدر بسپار و مهربان باش

فردا و فرداها بسیار سخت است

حتی اگر تو هم نباشی

پس امروز باش تا با تو از مخروبه ام عبور کنم

خوب من...



86- هوای حسرت

چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1391 9:37 PM نویسنده: الهام نظرات: 3 نظر چاپ

قلبم می سوزد و اشک پشت پلکم منتظر پرواز است

حصیر شیشه ای دلم دیگر تار رو پودش نخ نما شده.

دوستت دارم.

صادقانه گفتم!

دوستت دارم...

و دلم گرفتار تبسمت

اسیر مهربانی هایت!

و شنیدن دوستت دارم هایت شده...

محال است آرامش روحم

آسایش فردایم

و نوازش دلم

محال...

شیدایی درد گنگیست که ریشه هایم را سوزانده

ریشه های ابریشمی خیالم

که از گذشته های دور با تو بوده و هنوز هم برایم جوانه می زند

می ترسم از فردایی که این نهال بی جان

درخت پر ریشه ای شود که بدون تو در هوا معلق است...

هوای حسرتی که تار و پودم را خشک می کند!




85_ غرق

یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 10:30 PM نویسنده: الهام نظرات: 9 نظر چاپ

آسمان به رنگ ارغوانی نگاهش شده

عشقی به سرخی لاله های تازه روئیده.

دستانم با عطر یاس هم آغوش.

نم باران های گاه و بی گاه 

و پرسه های آفتاب از پشت دل گرفتگی آسمان

حسم چیست!؟

پر از تردیدم... پر از چند رنگی های احساس ابریشمی...

گل و عشق و بابونه و پیچک و پوپک...

آه...

.

.

.

از همه چیز بیزارم

هیس...


چیزی نگو!

از همه چیز در گریزم

از گل واژه های ناشناس شعرم بیزارم

می نویسم و آرام نمی شوم

می خوانم و آگاه نمی شوم!

بگذار در سکوت دریا محو شوم

و وسوسه ی غرق شدن را تجربه کنم

رفتن تا خود 

تا دل دریایی ...

و خیره شدن به افق های رویایی آرزوهایم...

بیچاره آرزوهایم!

اینبار در محال و در فغان غرق می کنم دلم را...




فال حافظ


مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا